خیلی ها این روزها به مرز بالا آوردن رسیده اند. دقیقا بالا آوردن واکنش تن است به سم. تن با سم نمی سازد، تسلیم شدن تن در برابر سم مساوی است با مرگ. این حس ناسازگاری با شرایط نامساعد و کشنده است که آن(تن) را وادار به بالا آوردن می کند. این روزها ذهنی که می خواهد آزادی را در فضایی عینی- حتی در سطح اپسیلنی آن- تجربه کند، ناچار به به بالا آوردن است.
این بالا آوردن چگونه است؟ به نظر می رسد بالا آوردن را درک نخواهیم کرد مگر این که قبلا پایین دادن را حس کرده باشیم. پایین دادن ریختن تمامی امیال، لذت ها، خشم ها و نفرت ها در درون خویش است. در تبیینی فرویدی، خود(ego)، طی نوعی مکانیسم دفاعی به نام معقول سازی(rationalization)، سعی در توجیهِ رفتار فرد و کتمانِ سرچشمه گرفتنِ اعمال او از امیال سرکوب شده دارد. این سرکوب میل و لذت باید با اتکا به اخلاق، اجتماع، مذهب و... موجه جلوه کند و دوباره همان امیال سرکوب شده در قامت انواع تظاهرات( به معنای ریا نه شورش)، نظیر وقار، شخصیت، متانت و ... والایش یابد. میل و لذتِ ارضا نشده، توسط عقلانیت تحمیل شده از سوی جامعه، پایین داده می شود و صرفا کاریکاتوری متمدن از آن باقی می ماند که به راحتی می توان انگیزه های جنسی و لذت طلبانه یا خشم و نفرتِ پشت این نوع رفتار را عیان ساخت. گرفتن ژست های هنرمندانه توسط پسرها و دخترهایی که در حین تماشای یک تئاتر عملاً طرف مقابل را می خورند، نمونه ای از این گونه رفتار است که در همه جا به صورت یک بیماری مسری قابل رویت است؛ همینطور چهره ی درهم و عصبانی کسی که به زور mp3 player-ی- راه می رود که با صدای زیاد مشغول پخش موسیقی با ریتم تند است.
این پایین دادن، حاوی نوعی تضاد است که شخص را به انواع روان رنجوری ها و روان پریشی ها دچار می کند و موجب اختلال شخصیتی می شود. امرِ پایین داده شده ذاتا با آن کاریکاتوری که قرار است بازنمایش آن باشد، تضادی لاینحل دارد. نگاه شهوت طلبانه به هیچ وجه نمی تواند نمود مناسبی برای یک سکس تمام عیار باشد، لذا زندگی به تجربه ای بیمارگونه تبدیل می شود که در آن تمامی جنبه های متفاوت و ناهمگونِ فرد، در زیر چکمه های جامعه له و لورده شده است. جامعه امروز ماشینی است که افراد را به عنوان مواد ناهمشکل می خورد و تولیداتی یکسان و یکدست بیرون می دهد.
اما این سرکوب و اجبار به هیچ وجه حاصل تصادف و احتمال نبوده است. حفظِ سلطه در گروِ حفظ و تداوم این نوع رابطه بوده است. ایدئولوژی مسلط، همواره روابط موجود را به عنوان مصلحت های افراد معرفی می کند، اما همواره از واگذاری مصلحت هاب افراد به آن ها ابا داشته است. سلطه طیِ فرایند پس رانش(repression)، تمامی انگیزه های خردگریزانه را در معرضِ مهار و سرکوب قرار می دهد. فاشیسم همچنان پابرجاست، تنها کوره های آدم سوزی و اطاق های گاز از جلوی دیدگان ما محو شده اند و به جایی در درون ما منتقل شده اند. به همین راحتی که آدمی پشت گوشش را نمی بیند، دستگاه سرکوبِ درونی نیز نادیده گرفته می شود. محکومان همواره ایدئولوژی را بیشتر از حاکم جدی می گیرند و منبع طرد و نفی عملا خودِ شخص می شود. دستگاه های سرکوب تنها برای زمانی کوتاه می توانند میل را خفه کنند؛ این مکانی که رفتار فرد را اصطلاحا پاستوریزه می کند، بیش از آن که ممیزی فرهنگ و ارشاد باشد، نهادِ یکسره منجمد و متصلبِ فرهنگ است. دقیقا فرهنگ است که با هنجارمند کردن رفتارها، تضادهایی حل نشدنی می آفریند. تضادهایی که این روزها راه رفتن را برای افراد به امری تقریبا نفرت آور تبدیل کرده است.
در مقابل این نوع پایین دادن، بالا آوردن انقلاب در فرهنگ است؛ شورش علیه هنجارها است. میل اگر می خواهد به این نام خوانده شود باید پنهان خانه ها را رها کند. هیچ میلی وجود ندارد که قابلیت ارضاء در خفا را داشته باشد. میل و هوس با خزیدن به خفا، خود را نامشروع می کنند. ارضاء امر نامشروع، با معذب ساختنِ فرد، صرفا به همان تضادهایی دامن می زند که عدم ارضاء میل مسبب آنها بوده است. علاوه بر این، ترس از دست دادن تظاهراتِ مورد اشاره نظیر شخصیت، آبرو، اصالت و... لذت را در دهانِ فرد زهر می کند. این همه روشن کننده ی این حقیقت است که میلی که قرار است در خفا ارضاء شود، همان بهتر که یکبار و برای همیشه سرکوب شود. اگر قرار بود ارضاء پنهانی میل، انقلاب در فرهنگ نامیده شود، مطمئنا از هزاران سال پیش با چنین انقلاباتی به صورت روزانه( و صد البته شبانه) مواجه بوده ایم.
بالا آوردن، استفراغ و بیرون ریختن هنجارهای موجود است؛ طرد و انکارِ یکسره ی تمام توجیهاتی است که مثل خوره مغز را مصرف کرده اند تا آن جا که چیزی به تمام شدن آن نمانده است. دقیقا مغز به گا رفت، از بس برای عدم ارضاء امیال غریزی و خرد گریز استدلال و توجیه منظقی فراهم آورد. این استفاده شبانه روزی( حتی در دستشویی) از مغز آن را به نوعی مانع و رادع تبدیل کرده است که باید در اولین فرصت شرِ این سلول سرطانی را از سر کم کرد.
اگر قبلا پرچم "تن ندادن به تن" را بالا برده بودیم، امروز در همان راستا، "تن دادن به تن" را علم می کنیم. طرد نکردن تن و پذیرفتنِ تمام عیار هر آنچه ناهنجاری، بی آبرویی و کثافت کاری نامیده می شود، می تواند در قالب بالا آوردن شرایطی برای فرا رفتن از وضعیت گندیده ی موجود فراهم آورد. میل، تحتِ نظام سلطه سرکوب شده است و بازگشت آن تا حدود زیادی تن پرستی را واجب می سازد.
این پرچمی که هم اکنون بالا برده شده، به هیچ وجه با پرچم قبلی در تضاد نیست. تنی که در استراتژیِ "تن ندادن به تن" قرار است توسط ما طرد شود از جنس تنِ حاکم است. حاکم می خواهد که ما در بند انگیزه های تن پرستانه از نوع حکومتی آن باشیم؛ غمِ نان، همسر، خانواده، اخلاق، شخصیت... در مقابل چنین انگیزه های تن پرستانه ای، انگیزه های دیگری وجود دارند که طرد آنان، نه صرفا به دلایل روان کاوانه- از آن جهت که این طرد، افراد را به سرعت از مرز روان رنجوری و روان پریشی به محدده جنون می کشاند- کاری ابلهانه است، بلکه از آنجا که دقیقا همین طرد، شرایط ابقا و تداوم سلطه را فراهم می کند، یکسره حرام و "اَشد منَ زنا" است.
تداومِ نوشتن شاید تداومِ همان به گا رفتگیِ مغز باشد. آن چیزی که در نهایت می تواند تعیین کننده باشد، اراده ی معطوف به تغییر است؛ همان چیزی که شرایط وجوبِ بالا آوردن را به وجود آورده است.